گفتی ببین می دانی چرا مرا دلبسته شدی؟ گفتم چرا؟ گفتی تنها بودی، من هم تنها بودم به هم که رسیدیم قصه تنهایی به پایان رسید و دلدادگی آغاز شد. بعد تو از من پرسیدی اگر "دیگرانی" هم بودند باز امروز در آغوش هم بودیم؟ با حالتی که به صورتم دادم هیچ پاسخی برای تو نداشتم.
حالا تو خیلی وقت است رفته ای و "دیگران" زیادی می آیند و می روند اما باید سال ها بگذرد، سپیدی به روی موها خانه کند، تا من و تو ایمان بیاوریم تنهایی را "تن" ها نمی توانند پایان دهند تا داستان دیگری از دلبستگی را آغاز کنند. چیزی ورای تنهایی باید متولد شود تا دو تن را از تنهایی خلاص کند و من و تو هیچگاه این را نفهمیدیم...
مثل عادت همیشگی ات، دسته گل هر چقدر هم زیبا بود سریع گل ها را جدا میکردی. به تو میگفتم حیف نیست دسته گلی به این قشنگی را داری باز میکنی؟ میگفتی قشنگی به ماندگاری است نه کنار هم بودن و پژمردن.
برایت می نویسم اگر آمدی و خانه نبودم عید را با دسته گلی از بهار برای تو جا می گذارم. بعد روی گل ها می نویسم: قشنگی به عمر زیاد نیست به کنار هم ماندن و برای هم ماندن است تو که نباشی هیچ سالی شروع نمی شود.
بعد تو لابد خنده ای روی لبت می آید و می گویی باور نکن جدایی را، تک تک گلبرگ ها می روند لای کتاب ها مثل تمام روزهایی که رفته اند و ما همچنان از آنها حرف می زنیم...
تا مرا میدید به بهانه ای قهوه را آماده میکرد. میگفتم ببین من اهل قهوه نیستم من آدم چای هستم چای داغ. میگفت نه تنها قهوه را باید بخوری بلکه باید بفهمم چه در انتظارت است. به بهانه خنده هایش و اینکه کنجکاوی زنانه اش آرام بگیرد قهوه را سر میکشیدم. قهوه که تمام میشد میگفت اگر فنجان را با دست خودت برگردانی خیلی بهتر است و بعد از چند لحظه شروع میکرد به گفتن، همیشه هم میگفت ببین پسر یک زن توی فالت است، هربار که فالت را میگیرم این زن را می بینم، لبخندی میزدم و میگفتم خوب معلوم است که آن زن تویی،میگفت این زن من نیستم من خودم را میشناسم اگر نقش من بود طور دیگری می افتاد.بعد من میخندیدم از ته دل میخندیدم که چه خوب است؛ یعنی هرکاری کنی زن توی فال من تو هستی....حالا رفته ای و اگر میدانستم زنی که نقشش در فال من افتاده بود بهانه رفتن توست هیچوقت لب به هیچ قهوه ای نمی زدم.
یکبار گفتی یک انگشتر خشگل دیده ام که همیشه آرزو داشته ام مرد زندگی ام یکی از این ها دستش باشد. برگشتم گفتم عزیزم، من با انگشتر رابطه ای ندارم. بعد تو گفتی انگشت های کشیده جان می دهد برای انگشتر و همانطور که با هم حرف میزدیم تو انگشتهایت را حلقه زدی دور یکی از انگشت هایم، با نگاهم دلیلش را پرسیدم، گفتی می خواهم اندازه انگشتت را بدانم، هرگز نفهمیدم چگونه اندازه گرفتی.... چند وقت بعد باز تو پرسیدی یکی از همانها که دوست دارم را قبول میکنی دستت کنی پسر؟ من باز گفتم نه. کاش اجازه می دادم انگشتر را دستم می کردی شاید انگشتر یک نشانه بود و من حواسم نبود برای اینکه همیشه مال تو شوم باید انگشتر را قبول کنم.حالا نیستی و من پشت ویترین یک مغازه با خودم می گویم اگر قرار بود برای من انگشتر بگیرد کدام را انتخاب می کرد؟
درست است که هیچگاه طرهی پریشان تو را ندیده بودم و تار موهایت زیر بار حجاب، سیاهی شان را پنهان می کردند اما حواست باشد میدانم که پشت آن حجاب، طره هایی نهان شده است که سیاهی شان مرد سادهی سر به زیر را سرمست فتح میکند. پس یادت باشد ندیدن دلیل ندانستن نیست، خوب میدانم زیر آن پارچه ی نشسته بر سرت، چه آشفته مویی رها شده است...