آنقدر شعر برایم گفته که هیچ گاه دوری اش را احساس نکنم.برایم آنقدر نوشته که هرگاه به یادش می افتم تک تک یادداشت هایش را بخوانم و او را مابین کلمات ترسیم کنم.کلمه هایش را که می خوانم صدایم می شود مثل او، مثل همان شبی که تا صبح برایم شاعرانگی کرد.بعضی ها اینطوری هستند وقتی نیستند آنقدر نشانه باقی می گذارند که روزهای تو را پر کنند و خودشان را پررنگ تر از روزهای خالی تو. روزهایم رنگ عاشقی گرفته بود وقتی آمدی ریتم روزهایم شده بود مثل شعرهای تو.من تو را به شعر بازگرداندم و تو مرا به زندگی.باید یک جایی و یک روزی بیایم کنارت تا تو یکبار دیگر برگردی و بگویی :"من،مال تو".........