X
تبلیغات
من و من ها - فال من

تا مرا میدید به بهانه ای قهوه را آماده میکرد. میگفتم ببین من اهل قهوه نیستم من آدم چای هستم چای داغ. میگفت نه تنها قهوه را باید بخوری بلکه باید بفهمم چه در انتظارت است. به بهانه خنده هایش و اینکه کنجکاوی زنانه اش آرام بگیرد قهوه را سر میکشیدم. قهوه که تمام میشد میگفت اگر فنجان را با دست خودت برگردانی خیلی بهتر است و بعد از چند لحظه شروع میکرد به گفتن، همیشه هم میگفت ببین پسر یک زن توی فالت است، هربار که فالت را میگیرم این زن را می بینم، لبخندی میزدم و میگفتم خوب معلوم است که آن زن تویی،میگفت این زن من نیستم من خودم را میشناسم اگر نقش من بود طور دیگری می افتاد.بعد من میخندیدم از ته دل میخندیدم که چه خوب است؛ یعنی هرکاری کنی زن توی فال من تو هستی....حالا رفته ای و اگر میدانستم زنی که نقشش در فال من افتاده بود بهانه رفتن توست هیچوقت لب به هیچ قهوه ای نمی زدم.

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت توسط من |